اشعار و غزلیات عاشقانه از دیوان خاقانی

اشعار و غزلیات عاشقانه از دیوان خاقانی

برگزیده زیباترین شعرهای عاشقانه از دیوان اشعار، غزلیات و رباعیات خاقانی شروانی

غزل عاشقانه خاقانی

 

ای آتش سودای تو خون کرده جگرها
بر باد شده در سر سودای تو سرها

در گلشن امید به شاخ شجر من
گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها

ای در سر عشاق ز شور تو شغب ها
وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها

آلوده به خونابه هجر تو روان ها
پالوده ز اندیشه وصل تو جگرها

وی مهره امید مرا زخم زمانه
در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها

کردم خطر و بر سر کوی تو گذشتم
بسیار کند عاشق ازین گونه خطرها

 

خاقانی از آنگه که خبر یافت ز عشقت
از بیخبری او به جهان رفت خبرها

******

تک بیتی کوتاه

ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا
به زیر زلف تو هر موی مسکنی است مرا

******

ای چشم پر خمارت دل ها فگار کرده
وی زلف مشک‌ بارت جان ها شکار کرده
از روی همچو حورت صحرا چو خلد گشته
وز آه عاشقانت دریا بخار کرده

 

******

بر دیده ره خیال بستی
در سینه به جای جان نشستی
وز غیرت آنکه دم برآرم
در کام دلم نفس شکستی

******

دشوار عشق بر دلم آسان نمی کنی
درد مرا به بوسی درمان نمی کنی
بسیار گفتمت که زیان دلم مخواه
گفتن چه سود با تو که فرمان نمی کنی

******

خطا کردم که دادم دل به دستش
پشیمان باد عقلم زین خطا ها

 

******

گویم همه دل منی و جانی
مانم به تو و به من نمانی
آن سایه منم که خاک خاکم
وان نور تویی که جان جانی

این مطلب را هم ببینید...
ناز ایله میسن

******

رباعی عاشقانه خاقانی

دل خاص تو و من تن تنها اینجا
گوهر به کفت بماند و دریا اینجا
در کار توام به صبر مفکن کارم
کز صبر میان تهی ترم تا اینجا

******

مجموعه-اشعار-خاقانی-شروانی

ای گوهر گم بوده کجا جوئیمت
پای آبله در کوی بلا جوئیمت
از هر دهنی یکان یکان پرسیمت
در هر وطنی جدا جدا جوئیمت

******

خاقانی اساس عمر غم خواهد بود
مهر و ستم فلک بهم خواهد بود
جان هم به ستم درآمد اول در تن
و آخر شدنش هم به ستم خواهد بود

******

دیدی که نسیم نو بهاری بوزید
ما را ز بهار ما نسیمی نرسید

دردا که چو گل پرده خلوت بدرید
آن گل رخ ما پرده نشینی بگزید

 

******

مرغی که نوای درد راند عشق است
پیکی که زبان غیب داند عشق است
هستی که به نیستیت خواند عشق است
و آنچ از تو تو را باز رهاند عشق است

******

نقش تو خیال برنتابد
حسن تو زوال برنتابد
چون روی تو بی نقاب گردد
آفاق جمال برنتابد

******

عشقی که ز من دود برآورد این است
خون می خورم و به عشق درخورد این است
اندیشه آن نیست که دردی دارم
اندیشه به تو نمی‌رسد درد این است

******

نونو دلم از درد کهن ایمن نیست
و آن درد دلم که دیده ای ساکن نیست
می‌جویم بوی عافیت لیکن نیست
آسایشم آرزوست این ممکن نیست

******

شعر کامل خاقانی

آوازه جمالت اندر جهان فتاد
شوری ز کبریای تو در آسمان فتاد

دل در سرای وصل تو یک گام درنهاد
برداشت گام دیگر و بر آستان فتاد

این مطلب را هم ببینید...
تورکون دیلی

بر شاه راه سینه من سوز عشق تو
دزد دلاوری است که بر کاروان فتاد

بازارگانی از دل زارتر که دید
کز عشق سود جست به جان در زیان فتاد

کشتی صبر من سوی ساحل کجا رسد
با صد هزار رخنه که در بادبان فتاد

قفلی که از وفای تو بر سینه داشتم
اکنون ز بیم خصم توام بر دهان فتاد

خاقانی از تو دور نه بر اختیار ماند
دانی که در بلا به ضرورت توان فتاد

******

روی تو چون نو بهار جلوه گری می کند
زلف تو چون روزگار پرده دری می کند

******

در پیش رخ تو ماه را تاب کجاست
عشاق تو را به دیده در خواب کجاست
خورشید ز غیرتت چنین می‌گوید
کز آتش تو بسوختم آب کجاست

******

عقل در عشق تو سرگردان بماند
چشم جان در روی تو حیران بماند
در ره سرگشتگی عشق تو
روز و شب چون چرخ سرگردان بماند

******

با او دلم به مهر و محبت نشانه بود
سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود

لینک کوتاه مطلب: http://gozaltabrizim.com/GozaLIgcvg
دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × 5 =

بالا